یه لحظـه گـوش کـن خـــدا ؛

جـدی میگــم . . .

نه بچـه بـازیِ نـه ادا و اطــوار ،نه لوس بازی

تو این دنــیا ... حــالِ خــیلی هـا اصـلا خـوب نیـست !

یـه دسـتی بـه زندگیـشون بکـش

لطفا خدا....

" لـــــ ـــــــ ــــطــفا "

ابوبکر رضي الله عنه

انچه را ابوبکر رضي الله عنه صحابی نخستین در روز اول هجرت انجام داد، برای بزرگ مقامش پسنده است، وسایل لازم هجرت را آماده کرد و تمام ثروتش را برای هجرت ذخیره نمود و پیوسته در انتظار فرمان رسول الله صلی الله عليه وسلم بود، تا این که پیامبر او را آگاه گردانید که خداوند اجازه هجرت به او داده است، پس ابوبکر رضي الله عنه از رسول الله صلی الله عليه وسلم خواست تا همسفر او باشد. پیامبر صلی الله عليه وسلم به او فرمود: تو همسفرم هستی. ابوبکر رضي الله عنه از سرور و شادمانی فراوان به گریه افتاد، حضرت عایشه رضی الله عنها فرمود: سوگند به خدا تا پیش از آن روز که ابوبکر رضي الله عنه را دیدم که از شادی می‌گریست، تصور نمی‌کردم کسی از شادمانی به گریه افتد.

و هنگامی که این دو مهاجر بزرگوار به غار ثور رسیدند، ابوبکر رضي الله عنه به رسول الله صلی الله عليه وسلم فرود: در جای خود بمان، تا به خاطر حفظ سلامتی تو در داخل غار جستجو کنم، پس ابوبکر رضي الله عنه داخل غار شد تا داخل غار را از آنچه به رسول خدا آزار برساند، پاک گرداند. سپس پیامبر صلی الله عليه وسلم وارد غار شد، و هردو در آنجا ماندند.

حزن و اندوه زیاد ابوبکر رضي الله عنه از آزار رسیدن به پیامبر صلی الله عليه وسلم

وقتی جستجوکنندگان قریش به نزدیک آنان رسیدند، اندوه شدیدی و سختی ابوبکر را فرا گرفت، در آن حال رسول الله صلی الله عليه وسلم با او اطمینان داد و او را آرام گردانید. ابوبکر رضي الله عنه گفت: به الله سوگند که برخود نمی‌ترسم، ترس من از آن است که آنچه را که خوش نمی‌دارم در باره تو اتفاق بیفتد ببینم. پس پیامبر با این آیه به او پاسخ گفت که (لاتحزن ان الله معنا). «اندوه مدار، الله با ماست» و همچنین فرمود: ای ابوبکر رضي الله عنه ! نسبت به دو نفر که خدای سومین ایشان است، چه می‌اندیشی؟ سپس رسول گرامی صلی الله عليه وسلم او را نواخت و برایش سکینه و آرامش را از خداوند درخواست کرد، سپس از سوی خدای آرامش و سکونی بر او نازل شد و ابوبکر صدیق رضي الله عنه از شرف نزول این آیه بهره‌مند گردید. (…فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ (سورة توبه، آیة٤٠) . «پس خدا آرامش خود را بر او فرستاد و او را با سپاهیانی که آنها را نمی‌دید تایید کرد، و کلمة کسانی را که کفر ورزیدند پست‌تر گردانید، و کلمه خداست که برتر است و خدا شکست‌ناپذیر و حکیم است».

و به سبب نزول این آیه از شرف همدمی و هم‌نشینی و رفاقت پیامبر صلی الله عليه وسلم برخوردار گردید. (اذ يقول لصاحبه لاتحزن ان الله معنا) «وقتی به همراه خود می‌گفت اندوه مدار، خدا با ماست» امام قرطبی در تفسیرش بر آیة: (الا تنصروه فقد نصره الله) «اگر او (پیامبر صلی الله عليه وسلم ) را یاری نکنید، قطعاً خدا او را یاری می‌کرد» چنین گفته است: به راستی که خدا پیامبر صلی الله عليه وسلم را به وسیله رفیق و یارش ابوبکر رضي الله عنه یاری کرد، به این صورت که همدم و انیس او در غار بود، او را بر دوش گرفت، به او وفادار بود و با بذل مال و ثروت و جانش وی را محافظت کرد.

لیث بن سعد گفت: هیچیک از پیامبران یار و همدمی مانند ابوبکر صدیق رضي الله عنه نداشته اند، و دوست دارم به همین مناسبت آنچه را که قرطبی گفته است بیان نمایم که فرار به خاطر حفظ دین و پنهان‌شدن از دشمن جایز و روا می‌باشد.
و هم او (قرطبی) گفت: حادثه هجرت دلیلی است که پنهان‌شدن انسان در غارها و جاهای دیگر و فرار از دشمنان به خاطر حفظ دین جایز است، نه آن که با صرف توکل بر خدا و تسلیم‌شدن به قضای او، خود را به دشمن واگذارد.

اعتراف حضرت عمر رضي الله عنه به فداکاری ابوبکر رضي الله عنه

عمر رضي الله عنه به این از خودگذشتگی و فداکاری‌های بزرگی که ابوبکر رضي الله عنه برای پیامبر صلی الله عليه وسلم در روز هجرتش انجام داد، اقرار نمود.

بیهقی از ابن سیرین نقل کرد که گفت: در دورة خلافت عمر گروهی خاطره‌هایی را بیان می‌کردند که گویا عمر رضي الله عنه را فاضل‌ تر و بزرگتر از ابوبکر رضي الله عنه می‌دانستند، آن خبر به عمر رضي الله عنه رسید، عمر رضي الله عنه گفت: به خدا سوگند، کاری که ابوبکر رضي الله عنه در شب هجرت انجام داد، ثوابش از عمل تمام خاندان عمر رضي الله عنه بیشتر است.

شبی که رسول الله صلی الله عليه وسلم همراه ابوبکر رضي الله عنه به غار ثور رفت، ابوبکر رضي الله عنه گاهی در جلو و زمانی پشت سر حضرت رسول خدا صلی الله عليه وسلم حرکت می‌کرد، تا آنجا که پیغمبر صلی الله عليه وسلم متوجه شد و فرمود: ای ابوبکر رضي الله عنه ! ترا چه شده است که گاه در جلو و گاه پشتِ سر من حرکت می‌کنی؟ ابوبکر رضي الله عنه گفت: هنگامی که ازجستجو‌کنندگان تو یاد می‌آورم پشت سرِ تو حرکت می‌کنم، اما زمانی که به یاد دشمنانی که در کمین می‌باشند می‌افتم، در جلو تو حرکت می‌کنم. سپس پیامبر رضي الله عنه فرمود: ای ابوبکر! اگر خطری پیش آید، دوست می‌داری آن آسیب برای من باشد یا برای تو؟ ابوبکر گفت: سوگند به خدایی که ترا به حق به پیامبری برانگیخت و مبعوث کرد، دوست دارم برای من باشد.

و هنگامی که به غار ثور رسیدند، ابوبکر گفت: ای رسول خدا! در جای خود توقف کن، تا داخل غار را بررسی کنم، پس وارد غار شد و آن را بررسی کرد و برگشت، ناگاه یادش آمد که سوراخ‌های داخل غار را بازرسی نکرده است، دیگر باره گفت: ای رسول خدا! در این مکان بمان، سپس وارد غار شد و سوراخ‌ها را بست، و بعد گفت ای رسول خدا! به داخل غار فرود آی، سپس پیامبر صلی الله عليه وسلم وارد غار شد. سپس عمر گفت: سوگند به کسی که جان من در دست اوست، فداکاری ابوبکر در آن شب برتر از تمام کردار نیک خاندان عمر است.

گریه ابوبکر صدیق از بیم سوء قصد سُراقه به جان پیامبر صلی الله عليه وسلم

ابوبکر صدیق در غار ماند و با همه توانش مدت سه روز از پیامبر مواظبت کرد، در روز سوم هنگامی که دانستند، دیگر به دنبال‌ شان نیستند و اوضاع آرام شده است، و این که خدای تعالی به معجزه مشهور غار ثور رسول گرامی را حفظ کرد و نجات داد، دو مهاجر به قصد شهر مدینه غار را ترک کردند.

قریش از این که به مراد خود نرسیدند و آنان را نیافتند، سرگردان و متحیر شدند، خشم و کینه قریش بیشتر شد و به حالت انفجار رسید، و صد شتر پاداش و مژدگانی برای کسی که پیامبر صلی الله عليه وسلم را به آنان بازگرداند، تعیین کردند.

یکی از پهلوانان بی‌باک قریش به نام سراقه بن مالک از این جایزه بزرگی که مردمان را فریب می‌داد و برای دست‌یافتنش آنها را به هر گناه و جنایتی برمی‌انگیخت، آگاهی یافت. لباس رزم بر تن کرد و سلاح برداشت و در میانه راه به آن دو مهاجر (پیامبر و ابوبکر) رسید، و یقین کرد که به خواسته اش دست یافته است، و به زودی این جایزه فریبنده و جذاب را به دست خواهد آورد.

ناکامی و ناامیدی سراقه را غافل‌گیر کرد

سراقه در این لحظات ناشناخته با خوشحالی زیاد به سر می‌برد، زیرا او مطمئن بود که در هدف و خواسته اش موفق و پیروز است، و مسلماً آن دو را خواهد یافت و آنان را به مکه باز می‌گرداند، و اگر بخواهند از خود دفاع کنند آنها را به قتل می‌رساند، هنگامی که در این آرزوی شیرین و گوارا بود ناگاه اسب را هوارش سخت بر زمین خورد و سراقه از پشت آن به شدت فرو افتاد، سوار نامدار و دلاور خود را بازیافت و عزمش را جزم کرد و کوشید تا غنیمت از دستش نرود، پس برخاست و بر اسبش نشست و برای تاختن بر آنها خود را آماده کرد.

در این هنگام ابوبکر چون سوار شجاع و بی‌باک را دید که به اندازه فاصله یک یا دو نیزه به آنها نزدیک شده است، به گریه افتاد؛ پیامبر چون دوستش را گریان دید، از او پرسید که چرا گریه می‌کنی؟ ابوبکر گفت: سوگند به خدا که بر خود گریه نمی‌کنم، اما به خاطر سلامتی تو گریه می‌کنم، پس پیامبر صلی الله عليه وسلم به او اطمینان داد که آسیبی به آنان نخواهد رسید، و روی به سوی سوار آورد و به زیان او دعا کرد و گفت: پروردگارا! به آنچه دوست داری و می‌خواهی، ما را از گزند او در امان دار. در همین حال یاری الهی فرا رسید و چهار پای اسب سُراقه تا سینه و شکم در زمین فرو رفت.

اینجا سراقه یقین پیدا کرد که ناکام ماند و به مراد خود نرسید و آرزوهایش برباد رفت، و بی‌گمان خدای تعالی پیامبرش را از هر آسیب و بدی حفظ می‌کند.

هنگام روی‌دادن این حادثه، سُراقه به سوی پیامبر گرامی صلی الله عليه وسلم روی آورد و گفت: ای محمد صلی الله عليه وسلم ! به یقین دانستم که این حادثه به سبب تو می‌باشد، پس از خدای بخواه، از این وضعیتی که دارم مرا برهاند؛ سوگند به خدا کسانی را که پشت سرِ من در تعقیب تو هستند، گمراه می‌کنم، سپس از رسول خدا صلی الله عليه وسلم خواهش کرد، نامه‌ای برایش بنویسد، تا پیمانی و قراردادی میان هردو باشد. سپس پیامبر برای او دعا کرد، و اسب سراقه را از زمین رها کرد و از ابوبکر خواست تا بر استخوان یا سفالی تعهدی برایش بنویسد، پس نامه را نوشت و به سوی او انداخت، پس سراقه در حالی که آرزوهایش برباد رفته بود، نامه را گرفت و شخصاً به گمراه‌کردن کسانی که در تعقیب آن مهاجر بزرگوار بودند پرداخت.

ابوبکر فوراً فرمان پیامبر را انجام می‌دهد

از جمله محبت راستین و صادقانه ابوبکر رضي الله عنه نسبت به پیامبر خدا صلی الله عليه وسلم آن است که پیش از هجرت به اشاره پیامبر بلال را از عذاب و شکنجه آزاد کرد.

عطا و ضحاک از ابن عباس روایت کردند که ابن عباس (ر.ض) گفت: مشرکان بلال رضي الله عنه را شکنجه می‌کردند، در حالی که بلال اَحَد اَحَد بر زبان می‌راند، و پیامبر از کنار او گذر کرد و فرمود: اَحَدٌ، یعنی این که خدای تعالی ترا از عذاب می‌رهاند. سپس پیامبر صلی الله عليه وسلم فرمود: ای ابوبکر! بدان که بلال در راه خدا شکنجه می‌شود، ابوبکر دانست که منظور پیامبر چیست و چه می‌خواهد، پس ابوبکر به خانه اش بازگشت و مقداری طلا برداشت و نزد امیه بن خلف (مالکِ بلال) رفت و گفت: آیا بلال را به من می‌فروشی؟ او گفت: آری، پس ابوبکر بلال را خرید و آزاد کرد.

سعید بن مسیب گفت: خبر یافتم که آن وقت که ابوبکر رضي الله عنه به امیه بن خلف گفت، آیا بلال را به من می‌فروشی، امیه در پاسخ گفت: بله او را در ازای نسطاس می‌فروشم. (و نسطاس بنده ابوبکر رضي الله عنه بود که ده هزار دینار و غلامان و کنیزان و چهارپایانی داشت و مشرک بود؛ و ابوبکر او را در ازای این که دارائی و ثروتش از آن خودش باشد به اسلام فرا خواند و او نپذیرفت) پس ابوبکر او را با بلال معاوضه کرد، پس از آن گفتند: ابوبکر این کار را به این سبب انجام داد که بلال یاور او باشد، و در این باره آیه نازل شد: وَمَا لأحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَةٍ تُجْزَى (١٩)إِلا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأعْلَى (٢٠)وَلَسَوْفَ يَرْضَى (٢١ سورة اليل) . «هیچکس را به قصد پاداش‌یافتن نعمت نمی‌بخشد و جز خواستن رضای پروردگارش که بسی برتر است منظوری ندارد، و قطعاً به زودی خوشنود خواهد شد» یعنی به زودی در بهشت پاداشی به ابوبکر داده می‌شود که از آن خوشنود گردد، و چندین برابر آنچه بخشیده بود، خدا به او پاداش می‌دهد.

ابوحیان تیمی از پدرش و او از حضرت علی رضي الله عنه روایت کرد که گفت: پیامبر صلی الله عليه وسلم فرمود: «رحم اللهُ أبا بَكْرٍ، زوَّجنِي ابنَتُه، وحَملنِي إلى دَارِ الهِجْرَةِ، وأعْتَقَ بلالاً مِنْ مَالهِ». «خدا ابوبکر را ببخشاید که دخترش را به عقد من درآورد و مرا بر دوش گرفت و به مدینه بُرد و با دادن مالش بلال را آزاد کرد».

آری، الله جل جلاله ابوبکر را رحمت کند، به راستی محبتش بسیار صادقانه بود، تمام ثروتش را در راه خدا تقدیم کرد و بخشید، خانواده اش را (به خاطر دین) رها کرد و جانش را در خطر مرگی قطعی که در کمین او بود نهاد، و حتی یک لحظه هم به خاطر جان خویش ترس و هراسی او را فرا نگرفت، خوف و هراس او تنها به خاطر محبوبش (رسول الله) و دین و شریعتش بود. آنگونه که در برخی از گزارش‌ها و سخنانش آن را آشکارا و واضح بیان کرد و گفت: سوگند به خدا ای پیامبر! بر جان خود نمی‌ترسم، اگر من کشته شوم، فقط یک مرد کشته شده است، اما اگر به تو آسیب و زیانی برسد، همانا که دین و شریعتی نابود می‌شود.

بدان سبب خدای تعالی به صدق و راستی و اخلاص ابوبکر رضي الله عنه آگاه بود، و لذا خدای سبحانه و تعالی پاداشی که او را خوشنود گرداند به او عطا کرد.

و برای ابوبکر این افتخار کافی است که خدای بزرگوار به بخششِ خالصانه او و این که ابوبکر در این کار تنها رضای خدا را درنظر داشت، گواهی داد، زمانی که مشرکان ابوبکر را متهم کردند که اقدامش در خریدن بلال این بوده است که بلال یاور او باشد، خدای بزرگوار آنان را تکذیب کرد و آیاتی را نازل فرمود که گواه عمل خالصانه ابوبکر بود.
....................................................
برگرفته از کتاب محبت پیامبر در قلب یارانش
مؤلف: احمد نصیب المحامید
ترجمه: سید سعد الدین شیخ احمدی
منبع: پایگاه اطلاع رسانی وااسلاماه

....

این بزرگ مرد بلوچستان

مرحوم مولانا محمد عمر سربازی

نمیدونین چقد عاشقشم اونایی که تو بلوچستانن میدونن چه شخصیت بزرگیه ....

دلم بدجور هوایی دیدنشو کرده ولی حییییییییییییف دگه نیست .....

 

خـــدا زیـــباستـــــــ ...

و زیباییِـــــــــ را دوســـتـــــ دارد ...





فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ .[مومنون / 14)



آفرین بر خدا، كه نیكوترین آفرینندگان است

قَــبــرها پُـر اَست اَز جَوانانـــی كه ...

می خواستَند دَر پـیری توبـه كُننَد...!

.....

باید باکره باشی .باید پاک باشی

برای آسایش مردانی که پیش از تو پرده ها دریده اند!

چرایش را نمیدانی .فقط میدانی قانون است سنت است دین است!!!!!!!!!!!!!

قانون وسنت را میدانی مردان ساخته اند

اما در خلوت می اندیشی به مرد بودن خدا وگاهی فک میکنی شایدخدا را مردان ساخته اند!!!!

من دخترم....

با دست های که دیگردلخوش به النگوهای نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد

من دخترم...

به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میدانی؟

درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم بیشتر به چشمهایت بیشتراز تفکرم میاید

دردم میاید لباسم رامیزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم میادژست و روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به مادر و خواهرت میرسی قیصر میشوی

دردم میاد در رختخواب با تمام عقیدهام موافقی

وصبح از دنده دیگر از خواب بلند میشوی

تمام حرفایت عوض میشود

دردم میاد نمیفهمی

تفکر فروشی بدتر ازتن فروشیست

حیف که ناموس برای تو....است نه تفکر

حیف که فاحشه مغزی بودن بی اهمیت تراز فاحشه تنی است

من محتاج درک شدن نیستم.دردم میاید که خر فرض شوم

دردم میاد انقد خوب سر وجدانت کلاه میذاری

وهر بار آزادیم را محدود میکنی

میگویی من به تو اعتماد دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو اصلن مسوول خرابیش نبود!!!!!!میدانی؟؟؟؟؟

دلم از مادرهایمان میگیرد.............

بدبخت های بودن که حتی میترسیدن فکر کنن که حقشان پایمال شده است

خیانت نمیکردن....نه این که از زندگیشان راضی بودن نه

خیانت کردن هم شهامت  میخواست....نسل تواز مادرهایما ن همه چیز راگرفت

جایش النگو داد...

مادرم از خدا میترسید...از لقمه حرام میترسید....ازهمه چیز میترسید

توهم خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم میاید این همه را بخوانی....بگویی اغراق است

دردم میاید که میگویی همه ی زنهای دوربرت خرابن

ولی آنهای که خراب نیستن فامیل های خودتن....

بانو..............

او اینجا .....

به نام "عشق"

جسمت را لگد مال بوسه های هوس آلودشان می کنند

و به نام "ناپاکی"فراموشت می کنند

به نام "نجابت "باید سکوت کنی

و به نام "صبر"باید ویران شوی

و این است بانوی سناریو عشق......

 

 

روزی کسی را پیدا خواهید کرد که گذشته تان برایش اهمیتی ندارد چون می خواهد آینده تان باشد...

خودمان را با جمله " تا قسمت چه باشد " گول نزنیم...

قسمت، اراده من و توست...

سلااااااااااااااااام دوست جونیا

اینجا چرا ساکته.......وآیا کسی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من از تنهایی میترررررررررررررررررسم

عاغا من شنبه امتحان برنامه سازی دارم..خیییییییلی سخته از اول ترم هیچی نخوندم

الان آخر عاقبتم اینجوریهتوجه کردین چه حالو روزی دارم...وااااااااااای خدای من!!!!!!!!

قیافه منه هههههههههههههههههههههههههه

قیافه منه وقتی از بابام پول میخوام

.....

اينجا زمين است زمين پراز غل و غش است...

آرام و قرار ندارد تكان ميخورد،ميلرزد....

دل ها را ميلرزاند خدايا چه شده؟؟

آيا زمين هم دل شكسته است؟؟

نـــــــــــــــه نـــــــــــــــه

زمين از شكستگي آدم ها ميلرزد...

ميبيني حتي زمين هم طاقت ديدن اين همه بدي را ندارد

ميخواهد بلرزد بلرزد تا دل هاي ما را بلرزاند...

زمين آرام بگير...

مجالي بده...

شـــــــــــايد عوض شديم شـــــــــــايد جور ديگري شديم...

دلي را نشكستيم ظلمي نكرديم گناهي نكرديم...

زمـين بار ديگر مجالي ده...

آرام گير زمين

آرام!!!!

//////

امروز یه اتفاقی افتاد....

پسره با افتخار نوشته:


95% ما پسرا با دوست دخترمون ازدواج نمیکنیم...

یکی نیست بهش بگه بنده ی خدا اگرم با دوست دخترخودت ازدواج نکنی


با دوست دختر یکی دیگه ازدواج میکنی...


والاااا به خدا


افسردگي جوانان در جامعه امروز

اضطراب و افسردگي در شمار شايع ترين اختلالات رواني انسان امروز و دشمنان اصلي (خلق نيكو) به شمار مي روند. مطالعه دقيق اين صفات، درك و سپس به كار گيري نكات مهم آن در درمان افسردگي تاثيربسزايي دارد.


تعريف افسردگي: افسردگي نوعي بيماري رواني است كه شخص مبتلا به آن بيشتر به خود مي انديشد و از آ‎ينده ترس و واهمه دارد و همراه با گوشه گيري و عدم تمايل به مشاركت هاي اجتماعي، كه در پي آن از دست دادن عاطفه و محبت نسبت به همنوعان و بي توجهي به مسائل خانوادگي و احساس مسئوليت بعنوان يك فرد فعال در اجتماع مي باشد.


آشنايي با افسردگي: خُلق انسان به طور طبيعي داراي تناوب هاي شادماني و غم است و اكثر مردم در دوراني از زندگي خويش دچار افسردگي مي شوند، كه ممكن است شديد باشد. بنا براين نبايد احساس نااميدي، تنهايي، و لاعلاجي شما را فرا بگيرد. افسردگي يك عارضة درمان پذير است. شما بيشترين كمك را مي توانيد براي رفع اين عارضة رواني به خود بكنيد. براي غلبه بر افسردگي بايد با مشكلات و ترس ها مقابله كرد؛ گريز و انزوا طلبي، مشكل را بيشتر و درمان را دشوارتر مي سازد. بايد مرحله به مرحله و گام به گام پيش رفت تا همه چيز به حال اول باز گردد. افسردگي يك عارضه موقتي است و نمي تواند تا آخر عمر طول بكشد اما مدت آن معمولاً قابل پيش بيني نيست و در زمانها و افراد گوناگون متفاوت است.


افسردگي درست مثل اين است كـه انسان همه چيز را از پشت شيشه هاي سياه يك عينك دودي نگاه كند، چه به خودتان، چه به دنيا و چه به آينده فكر كنيد، همه چيز به نظرتان تيره، مبهم و مأيوس كننده مي رسد. هرگاه اشكالي در كارهايتان پيش بيايد يا اشتباهي حتي بسيار كوچك مرتكب شويد به خود مي گوييد: «اين به خاطر آن است كه من قدرت و توانايي صحيح انجام دادن كارها را از دست داده ام» ، «من آدم گيج و بي استعدادي هستم». وقتي به گذشته ها فكر مي كنيد فقط شكست ها، غم ها، كمبودها، اشتباهات و ناكامي ها را به ياد مي آوريد و تصور مي كنيد تمام زندگي تان مملو از غم نااميدي و ناكامي بوده است و حتي رخدادهايي را كه زماني برايتان پيروزي و خوش كامي بوده، اكنون تلخ و پوچ و واهي مي بينيد. تا زماني كه اين فيلتر سياه رنگ در برابر چشمان فكر و احساس شما قرار گرفته، نمي توانيد هيچ پديدة روشن و اميدواركننده اي را ببينيد. افكار منفي و احساس افسردگي، دوقلوهاي به هم چسبيده هستند. به اين ترتيب كه افسردگي موجب افكار و خاطرات منفي مي شود و افكار و خاطرات و يادآوري هاي منفي منجر به افسرده شدن فرد مي گردد و در نتيجه يك گرداب تند به وجود مي آيد كه شادماني و روشنايي و اميد را در خود مي بلعد.

پاره اي از علائم شايع افسردگي:

الف: تأثير افسردگي بر تفكر:

۱-ناتواني در تمركز حواس

۲-ناتواني در تصميم گيري

۳-بي توجهي وبي علاقگي بـه رخـدادهاي پيرامـون و به اطراف

۴- بي فايده و بي هدف به نظر آمدن كارها

۵- بدبيني

۶- تصور احاطه شدن در ميان مشكلات و نارسايي ها و احساسهاي منفي

ب: تأثير افسردگي بر احساسات:

۱- احساس غم و اندوه و عدم شادماني

۲- احساس خرد شدن در زير فشار نيازهاي روزمره

۳- احساس تحميل

۴- كاهش اعتماد به نفس

۵- احساس ضعف و ناتواني

۶- احساس تنهايي و عدم تشويق

۷- احساس گناه

۸- تحريك پذيري، تنش، اضطراب و نگراني

ج-تأثير افسردگي بر رفتار:

۱-كاهش فعاليت نسبت به هميشه در همه امور

۲- بي توجهي به آراستگي ظاهري از قبيل مو و لباس

۳- گوشه گيري و انزوا طلبي

۴- دوري جستن از دوستان و اطرافيان

۵- دوري از تفريح و ميهماني

۶- آه كشيدن هاي مكرر و گريه كردن

۷- بي قراري

۸- سرزنش كردن خود

۹- صدمه زدن به خود و حتي خودكشي

د: تأثير افسردگي بر جسم:

۱- كاهش اشتها و گاه افزايش اشتها

۲- اختلال در خواب به ويژه به صورت پريدن از خواب در هنگام سحر

۳- كاهش ميل جنسي

چند ديدگاه درمورد علل افسردگي

۱. نداشتن ايمان به خدا

۲. درست عمل نكردن مدعيان ايمان به مسائل ايماني

۳. نرسيدن به آرزوها

۴. خستگي مفرط از دنياي متفاوت روز

۵. پي نبردن به حقيقت انسانيت و به دنبال آن سرگردان ماندن دركارهاي روز مره (عدم آگاهي شخص به شخصيت خود)

۶. كم توجهي افراد جامعه به همديگر

۷. توجه نداشتن به مثلث خوشبختي (موفقيت= محبت = پذيرش(

۸. خسته شدن از انجام عبادات بدون روح

۹. عدم تنظيمات در كنار تبليغات

۱۰. گسترش راه هاي فساد

۱۱. عدم توازن بين بلوغ جنسي و بلوغ علمي يا عقلي

۱۲. وابستگي شديد افراد به زندگي ماشيني و توجه كمتربه معنويات و كرامت انساني

۱۳. عدم رعايت استانداردهاي انساني و شرعي

۱۴. عدم تفكر درحوادث زندگي وعدم ايمان به قضا وقدر

۱۵. پوچ گرائي و فشار اقتصادي در ميان جوامع بشري بخصوص جهان سوم

۱۶. احساس كمبود عاطفه

۱۷. اهميت ندادن به تحصيل و وجود احساسِ حقارت دروني

۱۸- تعارض بين نسل جديد و نسل قديم

علاج افسردگي:

آنچه در بيان علت افسردگي از ديدگاه بزرگان گفته شده ازديدگاه خود آنها عكس مسائل ذكر شده علاج افسردگي مي باشد.

نكات زير را به خاطر بسپاريد:

·تنها ايمان است كه مي تواند جلو افسردگي وبيماري هاي رواني را بگيرد.

·بي هدف بودن در زندگي سبب افسردگي است.

·آرامش روحي نخستين چشمه خوشبختي است.

·افسردگي يك فيلتر سياه است.

·يادآوري خاطرات منفي گذشته و ترس از آينده سببي است براي افسردگي.

منبع:نوار اسلام

دلایل بدگمانی چیست؟ و راه های درمان آن چیست؟

بدگمانی چيست؟

بدگمانی يعنی سوء ‌ظن و بدبينيی به فرد يا جامعه.
يا بعبارت ديگر آن دسته از بدبينی و بدگمانی و تصورات سوء كه شخص آگاهانه با اراده و اختيار خويش آنها را پذيرفته و در ذهن تقويت نموده و به مقتضای آن حكم و قضاوت می نمايد.
در طول تاريخ انسانيت بسيار اتفاق افتاده است كه مدتهای مديدی در ميان دو نفر يا قوم يا گروه اختلاف و كدورت، دشمنی و نفرت بدببينی و بدخواهی حكم فرما بوده است ولی بعد از گذشت زمان روشن شده است كه آن همه دشمنی ها قتل و غارتها، در نتيجه گمانهای بيجا و بی مورد بوده كه از اطراف افراد بدخواه و مغرض دامن زده شده است. تا آب را گل آلود كنند، دوستان نادان و دشمنان دانا بتوانند در ميان آن ماهی بگيرند و به نوائی برسند.

قرآن در اين زمينه به مسلمانان هشدار مي‌دهد كه از گمانهای نفاق افكن، بپرهيزند و زندگی خود و ديگران را بر اساس ظن و گمان در معرض تيرگی و هلاكت قرار ندهند: ﴿ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ﴾ (حجرات: 12). «اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره‏اى از گمانها گناه است».

در روايت اسلامي نيز پديده بدگمانی و سوء‌ظن بسيار مورد نكوهش و مذمت قرار گرفته است رسول الله (ص ) می فرمايد:

عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ أَنَّ رسول الله قَالَ: إِيَّاكُمْ وَالظَّنَّ فَإِنَّ الظَّنَّ أَكْذَبُ الْحَدِيثِ.(البخاري).

از ابي هريره روايت است كه رسول الله (ص) فرمودند: از گمان (بد) پرهيز كنيد زيرا كه گمان بد دروغ‌ ترين سخن است.

علل وانگيزه‌های بدگمانی

همانگونه كه بيماريهای جسمی معلول علت است بيماری سوء ظن به ديگران نيز يک بيماری اخلاقی و انحراف فكری است و دارای علل و انگيزه‌های گوناگونی است كه نمونه هايی از آن ذكر می شود.

الف: ضعف ايمان
اگر كسی دارای ايمانی قوی باشد،‌ حسب دستور اسلام نسبت به مسلمانان برادرانه و با صميميت رفتار می كند و هرگز به آنها بدگمان و بدبين نمی شود و بدون جهت به آنان تهمت زده بدگمان نمی گردد.

ب: ضعف نفس
بعضي از افراد در اثر ضعف نفس، گرفتار حالت اضطراب و آشفتگی فكری و وسوسه می شوند لذا نمی توانند حقايق را درست درك كنند و اطمينان خاطر و آرامش روحی پيدا كنند، بنابراين درباره هر چيزی و هر كسی دچار بدبينی و بدگمانی می شوند آنان گاهی در طهارت و نجاست و گاهی در حلال و حرام متردد می شوند و زمانی در افعال و اقوال ترديد دارند وگاهی در مورد مردم و نيات آنان دچار شك و سوء‌ظن می گردند و بر هيچ كسی اطمينان پيدا نمی كنند.
و بعضی اوقات اين حالت زار در ميان صميمی ترين افراد جامعه همسر و شوهر نسبت به يكديگر پيدا می شود نگرانی و درگيرد در زندگی آنان بوجود می آورد.
اين افراد بيماران روحی و فكری هستند كه خيلی سريع بايد خود را علاج و درمان كنند و گرنه زيانهای فراوانی از نظر مادی و معنوی خواهند ديد.

ج: غرور و خودخواهی

گاهی انسان به اعمال و افكار و انديشه‌های خود مغرور شده يک حالت فوق العاده خود محوری و خودبينی پيدا كرده اعمال و افكار خويش را ملاك و معيار حق قرار می دهد و هرگاه ديگران در خط او نباشند نسبت به آنها بدگمان و بدبين شده آنان را منحرف، سازش كار و فاسد می داند و پيوسته از آنها بدگوئی می كند.

اين غرور و خود برتر بينی يک بيماری بسيار خطرناكی است كه آيات و روايات از آن سخت نكوهش شده است، ‌خداوند مي ‌فرمايد: ﴿ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا ﴾ (لقمان: 33). «زندگي دنيا شما را مغرور نكند».
و نيز مي ‌فرمايد: ﴿ فَلَا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ ﴾ (نجم: 32). «خودتان را تعريف و تمجيد و پاك ظاهر نكنيد»
قرآن مجيد غرور را يكی از ويژگيهای برجسته كفار می داند: ﴿ إِنِ الْكَافِرُونَ إِلَّا فِي غُرُورٍ ﴾ (ملك: 20).
«كافران جز در غرور نيستند».

مفاسد و زيانهای بدگمانی:

بدون شك بدگمانی به مردم زيانها و مفاسد فردی و اجتماعی فراوانی دارد كه پاره ای از آن ذكر می گردد:

الف: تباهی دين و دنيا

بدگمانی طبق روايات اسلامي ايمان انسان را از بين می برد چنانكه حضرت امير المؤمنين علي می فرمايد: «آفة ‌الدين سوء‌الظن» تباهی دين بدگمانی است.

ب: تباهى اعمال

بدگمانی بدون شك اعمال خير انسان را تباه می سازد حضرت علي می فرمايد: «إياك أن تسيئ الظن فإن سوء‌الظن يفسد العبادة‌» «از بدگمانی پرهيز كن زيرا كه سوء‌ظن عبادت را فاسد می كند.

ج: ‌به گناه و معاصى وادار می كند

بدگمانی موجب بروز گناهان زيادی می شود، زيرا انسان را به امراض مهلكی همچون غيبت،‌ تهمت،‌ تحقير مسلمان و اهانت به افراد و... وادار می نمايد.

د: موجب اختلاف و تفرقه ميگردد

واضح است كه بدگمانی و بدبينی مردم را از همديگر جدا ساخته محبت و صميميت، وحدت و هماهنگی تعاون و همكاری آنان را به نفرت و دشمنی تفرقه و جدائی، كينه توزی و عناد مبدل می سازد.

سوء ‌ظن چه زمانی حرام است؟

1ـ بدگمانی وقتی حرام است كه شخص مظنون مسلمان، صالح، عادل و نيكو كار باشد.

2ـ سوء‌ ظن بصورتی در قلب شخص قرار گرفته باشد كه او را وادار نمايد، ‌تا عليه شخص مظنون تلاش و فعاليت كند،‌ و او را ضرر و زيان برساند.

و اما اگر سوء‌ظن فقط خيال و حديث نفس باشد و در قلب استقرار نيابد، گناه نيست زيرا كه خيال بافی و حديث نفس در اختيار انسان نيست بلكه جزو توهمات است.

بدگمانی چه زمانی جايز است؟

1ـ اگر شخص مظنون كافر باشد درباره او بدگمان شدن جايز بلكه مطلوب است چون هيچگاه بر شخص كافر و ملحد اعتماد درست نيست، زيرا آنان هميشه نسبت به مسلمانان متعهد آگاه و دلسوز عزايم پليد و شوم دارند.

2ـ و نيز اگر شخص مظنون فردی سود جو،‌ فرصت طلب، بی بند و بار و خود فروخته باشد از چنين شخص بی ماهيت، بد ظن و مشكوك شدن جايز و مطلوب است.

درمان بيماری بدگمانی:

درمان علمى:

اولاً‌: كسی كه گرفتار بدگمانی است در مفاسد و زيانهای آن بينديشد يكی از دانشمندان اسلامی می گويد: «الكفر في العواقب ينجي من المصايب».
فكر و انديشيدن در سر انجام و نتايج كارها انسان را از هلاكت و مشكلات نجات می دهد.

ثانياً: علل و انگيزه‌های بدگمانی را بررسی و ارزيابی كرده آنها را از خود دور سازد.

ثالثاً‌: در كيفر و مجازات سخت بدگمانی دقت نموده بكوشد خود را از بدگمانی نجات دهد تا مورد خشم و غضب الهی نگردد.

درمان عملى:

اولاً‌: سعی و تلاش كند در كارها و سخنان و احوال مردم كنجكاوتر گردد.

ثانياً: به توهمات و خيالات بدخويش درباره ديگران اهميت ندهد، و به كسانی كه بدگمان است نيكی و محبت كند و با آنها معاشرت و ارتباط داشته باشد.

ثالثاً: از همنشينی و مجالس افرادی كه بواسطه آنها از مردم بدگمان و بدبين می گردد دوری جويد.

رابعاً‌: مواظب باشد، ‌اعمال و اخباری كه از ديگران می داند و موجب بدبينی و بدگمانی می شود برای ديگران نقل و بازگو نكند.
................................
منبع: كتاب مسلمان از دیدگاه ایات وروایات

زندگينامه حضرت عثمان بن عفان رض

حضرت عثمان بن عفان رضي الله عنه(1)
((آيا ازمردي حيا نكنم كه فرشتگان از او شرم مي كنند)). (رسول اكرم صلي الله عليه وسلم)(2)
اصل ونسب عثمان
شهر طايف شهر زيباي حجاز است، طايف بهشت وگلزار حجاز و باغ پرميوه آن است، خانواده عثمان رضي الله عنه در اين شهر زيبا زندگي مي كردند. أروي دختر كريز بن ربيعه... بن عبد مناف صاحب نوزاد كوچكي به نام عثمان شده بود، عثمان بن عفان بن ابي العاص بن اميه... قريشي اموي(3). عثمان در سال ششم عام الفيل يعني شش سال بعد از تولد پيامبر صلي الله عليه وسلم به دنيا آمد اسم عثمان هم در دوران جاهليت و هم در اسلام عثمان بود و كنيه اش ابوعبد الله وابو عمرو كه با هر دو ميان مردم مشهور بود. همه مردم عثمان را دوست داشتند تا جايي كه زنان براي فرزندان خود اينگونه مي سرودند: ((أحبك والرحمن حب القريش لعثمان)) ترجمه: سوگند به خداي رحمن، تو را چنان دوست دارم كه قريش عثمان را دوست دارند.
عثمان مردي ميانه بود، داراي قامتي نه بلند ونه كوتاه داشت، چهره اش زيبا وسفيد مايل به سرخي بود. در صورتش خالهايي آبگونه وجود داشت، بازوهايش پن بود. موهايش بازوهايش را پوشانده بود. البته وسط سرش موي نداشت ودهان ودنداني زيبا داشت(4).


اسلام آوردن عثمان
عثمان رضي الله عنه پنجمين نفري بود كه اسلام آورد، وي داستان اسلام آوردنش را چنين تعريف مي كند: من مردي بودم علاقمند به مصاحبت زنان، در يكي از شبها با گروهي از مردان قريش در صحن كعبه نشسته بودم، به ما گفته شد: محمد دخترش رقيه را به عقد ازدواج عتبه بن ابي لهب در آورده است، رقيه زني زيبا بود من حسرت خوردم كه چرا بر پسر ابولهب پيش نگرفتم وبا دختر محمد ازدواج نكردم، ديري نگذشت كه من به خانه رفتم، آنجا خاله ام سعديه بنت كريز كه به دين قومش بود وكهانت وفالگيري را آموخته بود به من گفت: چراغ او چراغ واقعي است، ودينش رستگار وكارش موفقيت آميز خواهد بود، سنگلاخ مكه به امر او تسليم خواهد شد.
عثمان پرسيد: اين چه كسي است؟ خاله عثمان گفت: او محمد بن عبدالله پيامبر خداست، او با قرآن آمده وبه سوي خدا دعوت مي دهد. عثمان از آنجا برگشت در حالي كه به شدت تحت تاثير سخنان خاله اش قرار گرفته بود، همچنان كه او در مورد سخنان خاله اش فكر مي كرد نزد ابوبكر صديق رفت، عثمان مي گويد: من نزد ابوبكرصديق آمدم، هيچ كس نزد او نبود كنارش نشستم. او ديد كه درحال فكر كردن هستم، پرسيد: به چه فكر ميكني؟ او را از گفته خاله ام با خبر كردم. ابوبكر گفت: واي بر تو عثمان، تو مرد دانا وهوشياري هستي كه حق وباطل را تشخيص مي هدي، اين بت ها ارزش ندارد كه قوم آنها را مي پرستند؟ آيا مگر اين بت ها سنگهايي نيستند كه نه مي بينند ونه مي شنوند؟ گفتم: بله سوگند به خدا كه بت ها چنين اند. ابوبكر گفت: سوگند به خدا خاله ات راست گفته است. خدا محمد بن عبدالله، را به رسالت برگزيده وبراي مردم فرستاده است، آيا مي خواهي نزد وي بروي واز او بشنوي؟گفتم: بله! ديري نگذشت كه پيامبر صلي الله عليه وسلم وعلي بن ابي طالب رضي الله عنه در حالي كه پارچه اي بر دوش داشتند ازكنار ما گذشتند، ابوبكر بلند شد ودر گوش پيامبر چيزي نجوا كرد، پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد ونشست ورو به من كرد وگفت: عثمان دعوت الهي را بپذير كه بهشت را به تو مي بخشد. من پيامبري هستم كه براي جهانيان فرستاده شده ام.
عثمان مي گويد: سوگند به خدا بعد از شنيدن سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم بي اختيار اسلام را پذيرفتم وگواهي دادم كه هيچ معبودي جز خدا نيست ومحمد بنده وپيامبر خدا است، ومدتي بعد با دختر پيامبر، رقيه ازدواج كردم. عموي عثمان، حكم بن ابي العاص مردي سنگدل و تندخوي بود، با خشونت با عثمان برخورد مي كرد وقتي از اسلام آوردن عثمان با خبر شد او را گرفت وبا طنابي سخت بست وبا خشونت به عثمان گفت: آيا از دين پدر ونياكان خود بر ميگردي وبه آيين جديد روي مي آوري؟
سپس عمويش سوگند خورد وگفت: سوگند به خدا تا تو از اين دين دست برنداري تو را باز نخواهم كرد. عثمان با اصرار وبدون ترس گفت: اي عمو! سوگند به خدا كه هرگز اين دين را رها نخواهم كرد واز اين دين جدا نخواهم شد(5).


صفات وشمايل عثمان رضي الله عنه
عثمان رضي الله عنه مردي بود كه جان ومالش را فداي رسول الله صلي الله عليه وسلم نمود، اخلاق او الگوي خوبي براي مسلمانان بود، مهربان وبا حيا بود، طوري كه فرشتگان از عثمان شرم مي كردند، عايشه رضي الله عنه مي گويد: پيامبر صلي الله عليه وسلم در خانه اش به پهلو تكيه داده بود وساق پايش لخت بود. ابوبكر رضي الله عنه اجازه ورود به خانه را خواست ووارد شد پيغمبر صلي الله عليه وسلم همچنان تكيه داده بود، سپس عمر رضي الله عنه اجازه ورود خواست، پيامبر صلي الله عليه وسلم همچنان تكيه زده بود وبا آنها سخن مي گفت: بعد از آن عثمان رضي الله عنه اجازه ورود خواست وچون وارد شد پيامبر صلي الله عليه وسلم راست نشست ولباسهايش را مرتب كرد وبا او سخن گفت. عايشه رضي الله عنها شاهد قضيه بود، گفت: اي پيامبرخدا! ابوبكر وارد شده وشما تكان نخورديد وتوجه نكرديد بعد عمر وارد شد شما باز هم تكان نخورديد وتوجه نكرديد اما وقتي عثمان آمد شما نشستيد و لباسهايتان را جمع وجور كرديد...! پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم فرمود: ((آيا من از مردي حيا نكنم كه فرشتگان از او شرم دارند)).
عثمان مردي بزرگوار وسخاوتمند در اين زمينه براي ديگران الگو بود. سخاوت هاي عثمان يادگارهاي نيكويي از او ماند. در آن زمان آب كالاي اساسي ومهمترين ضرورت زندگي بود كه مردم به وسيله آب به زندگي خود وگوسفندان وشترهايشان ادامه مي دادند. چاهي بنام ((بئر رومه)) متعلق به فردي از بني غفار بود، وهر دلو آب اين چاه را به چندين درهم مي فروخت. مردم به ستوه در آمده بودند، پيامبر صلي الله عليه وسلم به صاحب چاه گفت: آيا اين چشمه را به چشمه اي در بهشت نمي فروشي؟ مرد غفاري گفت: اي پيامبر خدا! من وخانواده ام چشمه اي ديگر جز اين نداريم ومن نمي توانم اين را بخشش كنم.
وقتي اين خبر به عثمان رضي الله عنه رسيد چاه را از آن مرد به مبلغ سي وپنج هزار درهم خريد وبعد نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وگفت: براي من چشمه اي در مقابل آن چاه در بهشت مي دهي؟ پيامبر فرمود: بله اينطور است. عثمان گفت: من آن چاه را خريدم و آن را براي مسلمانان وقف نمودم. آري، عثمان اينگونه بود، بارها پيامبر صلي الله عليه وسلم او را مژده بهشت داده بود.
سخاوتمنديهاي او همواره راه را براي او به سوي بهشت باز گذاشته بود. در روز صلح حديبيه، پيامبر صلي الله عليه وسلم، عثمان رضي الله عنه را نزد قريش و رهبر شان ابوسفيان (كه در آن زمان اسلام را نپذيرفته بود) فرستاد تا به آنها بگويد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به قصد جنگ نيامده است، بلكه او براي زيارت كعبه آمده وهم چنان حرمت كعبه را حفظ خواهد نمود ونيز پيامبر صلي الله عليه وسلم به عثمان گفت كه به مردان وزنان مسلماني كه در مكه بسر مي برند مژده بده كه فتح وپيروزي نزديك است، عثمان رضي الله عنه به مكه آمد وپيام رسول اكرم صلي الله عليه وسلم را به ابوسفيان وبزرگان قريش رساند، وقتي عثمان رضي الله عنه پيام را به آنها رساند وسخنش تمام شد، گفتند اگر تو مي خواهي كعبه را طواف كني طواف كن(6). عثمان گفت: تا زماني كه پيامبر صلي الله عليه وسلم طواف نكند من طواف نخواهم كرد.
در اين هنگام قريش عثمان را بازداشت كردند وتا سه روز او را نگه داشتند تا اينكه به پيامبر صلي الله عليه وسلم خبر رسيد كه عثمان رضي الله عنه كشته شده است. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: ما بر نمي گرديم تا زماني كه با قريش بجنگيم. وانتقام خون عثمان را بگيريم آنگاه پيامبر صلي الله عليه وسلم مردم را براي بيعت فرا خواند وبه آنها گفت كه خداوند به من دستور داده تا از شماها بيعت بگيرم. مردم همه به سوي پيامبر صلي الله عليه وسلم آمدند وزير درخت با او بر مرگ وفرار نكردن از جنگ بيعت كردند نيز عهد كردند كه يا فتح مكه يا شهادت(7).
پيامبر صلي الله عليه وسلم به نيابت از عثمان رضي الله عنه بيعت كرد بدين صورت كه دست راستش را بر دست چپش گذاشت وگفت: ((بارخدايا! عثمان به دنبال كار خدا وپيامبرش رفته است ومن به جاي او بيعت مي كنم)). و پيامبر صلي الله عليه وسلم دست راستش را بر دست چپ خويش نهاد.
بعد خبرهاي موثقي رسيد كه عثمان صحيح وسالم است و بازداشت شده است.
يكي از افتخارات ديگر عثمان اين است كه با دو دختر پيامبر ازدواج نمود يعني بعد از وفات يكي با ديگري ازدواج كرد به اين سبب ذي النورين گفته مي شود.
رحمت خداوند بر او باد. او يكي از شش نفري است كه پيامبر صلي الله عليه وسلم درگذشت، واز آنها اعلام خشنودي كرد ويكي از كساني بود كه قرآن را جمع نمود.
رحمت خدا بر عثمان كه پيامبر صلي الله عليه وسلم در روز تبوك در مورد او گفت: عثمان از امروز به بعد هر عملي انجام دهد براي او ضرر نخواهد داشت.
رحمت خداوند برعثمان بن عفان جامع قرآن وفاتح شهرها

كتاب ده يار بهشتي

1) مهمترين منابعي كه در نوشتن سيرت عثمان رضي الله عنه مورد استفاده قرارگرفته اند عبارتند از: سيرت ابن هشام، طبقات ابن سعد ج 3، الرياض النضرة في مناقب الشعر، تاريخ الطيري ج.
(2) مسلم (2401).
(3) السيرة الحلبية از برهان حلبي.
تاريخ الخلفاء سيوطي، ص 147.
(4) تاريخ الخلفاء، ص 150.
(5) طبقات ابن سعد ج 3 ص 55.
(6) مسلم والرياض النضرة ج 3 ص 13.
(7) السيرة الحلبية ج 3 ص 701، وسيرة ابن هشام ج 3 ص 330

خداجون گریه نکن ...

کودکی به آسمان بارانی مینگریست و میگفت :

خدایا گریه نکن !

یه روزی میاد ما آدم های خوبی می شویم....

.....

ב لــ ـــم "

يـکـ کـوچــ ـﮧ ے " بـ ــטּ بستـــــ " ميـ ــפֿـواهـد

و يـکـ " باراטּ " نـــم نـــم

و يـ ـکـ " פֿــــבا "

کـﮧ کـمـ ـے باهـم راه بــ ـرویــــم

"هميـــטּ "......

//////

خدایا


جای سوره ای به نام عشق در قرآنت خالیست.!


که اگر اینگونه آغاز میگردد....


وقسم به روزی که قلبت را میشکند...


وجز خدایت مرحمی نخواهی یافت....!!!!

*******************************

این یه معجزه اس....دلم فقط به این معجزه خوشه

 

....

مآ همون نسلی هستیم که وقتی بمیریم هم،..........




بآید از اون دنیآ به مآمآنمون زنگ بزنیم بگیم “رسیدیم”|:

......

خ د ا ی ا......!
کــآش مـیشــُد
جــآی مـَن بــآشی
...
تـــآ بــدانی
کـ ِ چــه حـسـی دارد
وقتــی دِلمــ بــرای ِ کـسـی مـِثل ِ تـــو
تــَنگـــ میشــود

پسری ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻨﺖ ﺭﺍ ﻋﺮﯾﺎﻥ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ﺑﺎﻧﻮ !

ﺑﻠﮑﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭﺱ ﺑﺮ ﺗﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...

ﺑﻔﻬﻢ ﻋﺸﻖ ﺍﮔﺮ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺩ

ﻟﺬﺕ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻮﺩ ...

ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ

ﻭ ﺍﺯ ﺑﺮﻕ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻣﺴﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻭ ﻫﻤﺨﻮﺍﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...

ﺍﮔﺮ ﻋﺸﻘﺖ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ

ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﯾﺪ

ﭼﻮﻥ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻫﺴﺘﯽ ﺟﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻗﻠﺒﺶ ﺛﺎﺑﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭدﻧﯿﺴﺖ !!

ﻻﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﻔﺖ ﻗﻠﻢ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺧﻮﺷﮑﻠﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﺒﺮﺩ .

ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺣﺎﮐﻢ ﺫﻫﻦ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﯽ ...

ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯾﻌﻨﯽ

ﺑﺎﻟﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩت;

ﮐﻪ یک ﻣﺮﺩﯼ در ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎهت است

ﻭ ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﺶ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑـﺲ

برای خودمه

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم ...

دست نوازش بر سرش میکشم ...

میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»

....برای دلم...

گاهی پدر میشوم، خشمگین میگویم:

«بس کن دیگر بزرگ شدی ….» .....

دلم، از دست من خسته است

عجیب خسته اس...

ایران من

ایران من جاییست

که اگر زن به شوهرش خیانت کند*سنگسار*میشود

واگر مرد به زنش خیانت کند

به زن میگویند به شوهرت برس!!!!!!!!!

شخصیت و برخورد من...

شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر

شخصیت من چیزیه که *من*هستم

اما برخورد من بستگی داره که تو کی باشی....!!!!!!

اعصابمو داغون میکنه...!!

کثیفی بعضی آدما اعصابمو خورد نمیکنه...

اما بعضیا خیلی پاکن...

اگه این پاکا گیر اون کثیفا بیاد...

اعصابمو داغون میکنه...!!